از جانوران که بگذریم که گونه های غیر راستِ قامتِ دو پایشان دوست داشتنی و گرامی اند، به نظر می رسد که آدم ها از جهتی دو دسته باشند:

دسته اول احمق ها هستند؛ اینها آدمهای درستی هستند و آب پاکی را روی دست همه ریخته اند. آنها دانسته اند که از دانایی کسی به جایی نمی رسد. آنان  تنها به اندازه نیاز در زندگی دانایی را می خواهند و راست و حسینی رفته اند سراغ دارایی یا توانایی (قدرت) اگر چه یک جاهایی در زندگی کمیت زندگی شان به خاطر دوری از دانایی لنگ شود یا احساس حقارت کنند ولی بیشتر زندگی شان به خوبی و خوشی می گذرد و به فرموده حضرت ادیب الممالک فراهانی_درود خِرد بر او باد_:

بیچاره آدمی که گرفتار عقل شد
خوش آن کسی که کره خر آمد الاغ رفت


دسته دوم عالِم نمایان هستند؛ اینها خودشان دست کم سه دسته اند:

گروه اول آنانی اند که یک بویی از دانش به دماغشان خورده ولی چیزی بیشتر از آن نمی دانند اینها معمولا در یک مکتب و مرام گیر کرده اند. یک نوع بنیادگرایی شبه علمی در اینها دیده می شود. زیانشان از احمق ها بیشتر است هم خودشان را تباه میکنند هم دیگران را.


گروه دوم کسانی اند که مثل گروه اول از دسته دوم نادان نیستند ولی این را همچون نوعی از زندگی یک نوع کسب و کار می بینند اینها ادا و اطوار دانایی را دارند و دکان دستگاه آن را ویترین زده اند و در جهان تاب می خورند و می گذرانند.


گروه سوم آنانی اند که هر چه می خوانند باز می بینند که چیزهایی هست که نمی دانند. اینها بیچاره اند! چیزی نگویم بهتر است شما اگر خواستید بنویسید که چه بلایی سر اینها می آید و چطورند و چه می شوند؟!

خاطرات مهرداد بهار فرزند پنجم محمدتقی بهار که پدرش برجسته ترین شاعر دوره مشروطه و انسانی آزاد و وارسته بود را می خواندم که در جوانی توده ای و چپ شده بود چنان خواندنی و شیرین شرح حماقت کرده بود آن یگانه که سبب شد این یادداشت را بنویسم. رفقا اگر خواستند بخش واپسین از کتاب «از اسطوره تا تاریخ» را ببینند. بر روان پاک و دانای هر دو بهار درود باد به ویژه بر مهرداد بهار؛ همیشه بهار.