یادداشت های دکتر محی الدین قنبری

برای آگاهی، برای بهی

یادداشت های دکتر محی الدین قنبری

برای آگاهی، برای بهی

پیوندهای روزانه
     امروز برای نوشتن مقاله ای، کتاب «کیش شخصیت» اثری از سید ابوالحسن بنی صدر را که در 16 آذر 1355(احتمالاً با اشاره به کشتار سه دانشجو در استبداد شاهنشاهی در 16 آذر 1332 در دانشگاه تهران) منتشر شده است مرور می کردم. او پس از انقلاب 1357، نخستین رئیس جمهور منتخب ایران شد و بعد در درگیری های اوایل انقلاب، از ایران به فرانسه گریخت. اصل فکر بنی صدر در این کتاب متوجه نکته مهمی شده است و آن «کیش شخصیت» یا آدم پرستی در فرهنگ ایرانیان است که با استبداد و ستم و تقلید و حماقت و ناکارآمدی هایی زودهنگام پیوند می خورد. او در این کتاب با نگاهی درون دینی با تکیه بر قرآن اصنافی از مردمان را یاد کرده و با کوششی در خور اعتناء به تفصیل مطلب پرداخته است. زمانی که به برگهای 69 و 70 کتاب رسیدم، یاد سخنان دکتر علی میرسپاسی افتادم که چگونه در کتاب تأملی در مدرنیته ایرانی به نقد نهاد روشنفکری ایران به ویژه از دهه 40 خورشیدی تا امروز پرداخته است.




میرسپاسی در یک سخنرانی که در دی ماه 1386 در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد، گزارشی از ایده خود در نقد نهاد روشنفکری ایران بیان کرد. اکنون نزدیک به 13 سال از آن زمان می گذرد و من هنوز که هنوز است جامعه ایران را درگیر با همان نکته ها می بینم که ایشان در آن گفتار به آنها اشاره می کرد. در عین حال وقتی کتاب بنی صدر را خواندم خوشحال شدم که سطح فکر و محتوای گفتارهای ایرانیان در این نیم قرن تغییر کرده است. آنها دیگر چندان به خود غره نیستند و از شرق و غرب عالم در پهنه تاریخ استغناء نمی جویند. جریان روشنفکری و سیاستمداران ما بیش از پیش نیازمند نقد و بازنگری است و من یک علت اصلی از علل ناکامی و ناکارایی روشنفکران و شبه روشنفکران ایرانی را در اغراض و سیاست زدگی آنها می دانم. عاملی که به سرعت آنان را از مسیر روشنگری دور می کند و از ژرفای اندیشه  به کف جامعه می کشاند.

چندی پیش برای بهره برخی از دوستان سخنرانی استاد میرسپاسی را پیاده کرده بودم اما امروز به نظرم رسید متن گفتار ایشان را اینجا هم بگذارم شاید فایده اش عام شود و افرادی بیشتر از آن بهره ببرند. صدای استاد میرسپاسی را هم می توانید خودتان از یوتیوب بشنوید. گزارش زیر چندان ویراسته نیست اما در عوض شفاف و بی پیرایه است و تقریباً به همان صورت گفتاری آمده است و اگر در سخن ایشان یا شیوه ارائه آن ناپسندیدگی ای باشد همین جا از جناب دکتر میرسپاسی عذرخواهی می کنم.

دکتر علی میرسپاسی
سخنرانی 10 دی 1386 دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه تهران

از همه شما خیلی تشکر می کنم که در این سرمای بیرون و به خصوص درون آمدید اینجا که احتمالا به حرفهای من گوش کنید و من هم مشتاقم که حرفهای شما را بشنوم و از خانم مرعشی هم تشکر می کنم...

از من خواسته شده بود که درباره کتاب اخیری که نوشتم صحبت کنم ولی به جای اینکه خلاصه کتاب را برای شما بگویم ولی به ذهنم اومد که درباره دلایلی که باعث شد این کتاب را بنویسم براتون بگم. من هنوز از یک چیزهای سیاه کوچولی اینجوری ترس دارم و هی هم زیادتر می شود.

چهار سال پیش دوستان علوم اجتماعی از من خواستند که به مدت شش هفته هر هفته دو جلسه با هم صحبت کنیم و من از همین جلسه ها که بودم به فکر افتادم که یک کتابی دیگر بنویسم و نوشتن این کتاب ربطی داشت به این دانشکده.

من آدم امیدوار و خوش بینی هستم و کسانی که از من خوششون نمیاد در مجلات گفتند که فلانی خیلی آدم امیدواری است که فکر می کنم از نظر آنها یعنی آدمی ساده است که نمی داند چه می گذرد! ولی از دست روشنفکرهای ایرانی بی نهایت عصبانی هستم، منظورم افراد روشنفکرهای ایرانی نیست منظورم نهادهایی است که در آنها زندگی می کنیم، آن چیزی که به ما تعلیم و تربیت می دهد نهادهایی است که در آنها زندگی می کنیم و اتفاقا روشنفکران، برخلاف پنداری که می توانند داشته باشند بیش از حتا آدمهای دیگر در نهادی زندگی می کنند به نام نهاد روشنفکری ایران البته این نهاد روشنفکری ایران در پیوند با نهادهای روشنفکری دیگر هم هست و من وارد این بحث نمی شوم. بنابراین و آن قدر هم که ما فکر می کنیم به عنوان یک متفکر یک متفکر یک استاد یک روشنفکر یک روشنفکر رادیکال یا حتا محافظه کار با هر زبانی که می خواهیم صحبت کنیم یا موضع گیری داشته باشیم یک شنت روشنفکری وجود دارد یک نهادی وجودی دارد زبان خاصی دارد آداب و رسوم خاصی دارد پدر مادر های خاصی دارد بر اساس اینها در این محیط روشنفکری خودی هست و غیر هست و وارد شدنش قوانین و پلیس خودش را دارد و گاهی هم انسان در درون یا بیرون آن قرار می گیرد. بحثی که من دارم می کنم بحث اشخاص و افراد روشنفکر نیست بحث درباره فضای روشنفکری است و دعوای قبیله ای و ایلی درون این نهاد ها است. من سعی کردم در این کتاب اخیر لااقل یک مسئله اش را بردارم و درباره اش بحث کنم. اگر این نهاد را بپذیرید که این سنت روشنفکری قواعد خودش را دارد و درونش ازدواجها و طلاقها صورت می گیرد و فرمانده و پادشاه و لشگریان خودش را دارد و به خصوص لشگریانش نقش خودشون رو دارند و از رسانه ها سخنگویان خودشون رو دارند و ما نمی تونیم از آن خیلی فاصله بگیریم مثل اینکه وقتی پزشک می شویم در آن وضعیت که قرار می گیریم زبان و لباس خودش را دارد اینها برای جدا کردن اقشار مختلف از هم است و روشنفکری هم همینطور نهاد خودش را دارد و من خودم خیلی دوست داشتم که اگر اختیاری داشتیم این نهاد نباشد این سنت نباشد یا اینکه آدم از بیرون با این نهاد صحبت کند ولی لااقل تجربه خود من این است که امکان ندارد یعنی امکان ندارد که با یک زبانی دیگری با این قبیله صحبت کنید این قبیله لهجه خودش را هم دارد یادتون است که در آن شبهای برره بود چی بود می گفتند جامعه روشنفکری خیلی خیلی شبیه به آن است من به هیچ وجه نمی خواهم بگویم همه به یک زبان اند و اتفاقا همین جوامعی کوچک که به نظر می رسند انسجام دارند همیشه پر از تضاد و تناقض و جنگ و دعوا هستند. (تا دقیقه 10)



[1. ویژگی های زبانی روشنفکران ایرانی:]

خیلی ابتدایی بخواهیم شروع کنیم زبان و کلام جامعه روشنفکری ایران هیچ گونه نزدیکی ای با باز بودن شفاف بودن مستقیم بودن ندارد جزء آداب و رسومی که در نهاد روشنفکری ایران هست این است که هر چه کلی تر گفته بشه هر چه با ابهام و mistery  و رمز و راز هر چقدر درشت و قلمبه سلمبه تر استفاده بشه به قول امریکایی ها در آن mumbo jumbo (حرف بی معنی) استفاده بشه امکان نداره که شما بگید منظور این متن چه هست و حتما باید هرمنوتیک استفاد بشه حتما باید این کلمات در هر موردی چه بمورد چه بی مورد گفته بشه. خیلی فاخر است مثل جوامعی که وقتی شما می خواهید وارد شوید بایستی حتما از جد و آباء خود کی بودند تیمسارند الان نمی دونم در ایران چی میگن ولی آن موقع اینها رو می گفتند و با چه کسانی در ارتباط هستند و حتما باید یک نقل قولی از نیچه ای، از کی یر که گاردی از هایدگری از کسی بیاورد البته نه اینکه اشکالی دارد ولی این جزء آداب و رسوم است و البته شما اگر درباره تفسیر صحبت می کنید هرمنوتیک خیلی مهم است این مسئله باید بیاید ولی اینی که شما درباره هر چیزی صحبت می کنید اینها بیاید نیچه آدم مهمی است حتما باید یک حرفی از نیچه بیاید زمانی که من هم سن شما بودن هر روشنفکری باید یک چیزی درباره نیچه می نوشت! من چند وقت پیش به آقای (داریوش) آشوری گفتم که این حقیقت داره؟ ایشون گفت تو روشنفکر نبودی اصلا اگر یک چیزی از نیچه نمی دونستی! حالا خود آقای آشوری یک آدم لیبرال مِلوی افتاده ای ولی مثلا به عنوان نیچه ای مشهور شد یک آدم رادیکال خصومت آمیز خشونت آمیز خیلی تند ولی ایشون هم تایید کرد که بله اون سالها امکان نداشت تو بایستی یک جوری با نیچه در ارتباط می بودی. و خب البته نیچه هیچ ارتباطی با جامعه ما نداشت و کسانی که از نیچه می نوشتند کسی نگفت یک ارتباطی بین سالهای 40 و 50 با نیچه داریم. این جزء آداب و رسوم است. حالا هرمنوتیک و هایدگر و اخیرا می بینم ژیژک را می بینم رایج شده. شبیه چهارشنبه سوری که از آتش می پریم و این دیگه سوال و اینها هم ندارد. البته توجیه دارد از آتش می پری آتش نماد خورشید است خورشید مال فلان. این آداب و رسوم وجود دارد و این شعارها و این نگرش هر چه مبهم تر هر چه رازدارانه تر باشد انگار بهتر است و می دونید که در هر جامعه ای طبقات وجود دارد و البته می دونید که جامعه ایران بیشتر از آنی که طبقاتی باشد کاستی و قبیله ای است. کاستی به معنایی است که مرتبه آدمها در یک جایی که قرار می گیرد به این زودی نمی توانند از آن جدا شوند و قبیله ای به این معنا است که شدیدا تکه پاره است. مثلا دوستان مختلف تلاش کردند که با روشنفکری دیگر که اختلاف نظر داریم در یک جلسه ای برای ده نفر نه اینکه عمومی باشد بنشینیم صحبت کنیم و این هیچ وقت عملی نشده و به نظر من هیچ وقت عملی نخواهد شد! وقتی می گویم جامعه فکر نکنید یک محیط گرم و پرشوری است که این آدمها در آن هستند و خیلی هم آدمها به هم احترام دارند اتفاقا محیط خیلی پر از کینه و دشمنی و خصم است و اگر فکر می کنید اینطوری نیست می توانم آن قدر مثال براتون بگم آن قدر مثال براتون بگم از کینه و دشمنی و خصم. یک کیفیت دیگر جامعه روشنفکری ایران این است که اعتنای زیادی به زمان و مکان ندارد در بحثهایش ندارد. هر چیزی کلی تر و مبهم تر به نظرشون بهتر است. زمان به یک شکلی مطرح است ولی ارتباط چندانی با مکان ندارد. وقتی می گوییم مکانی رابطه ای با مشکلات ایران و زمان و مکان برقرار نمی کند. در جامعه ای هستیم جامعه روشنفکری ایران و نه فقط جامعه امروز، منظورم داستانی است که از سالهای 1340 به وجود آمد و ما هنوز ادامه آن را دنبال می کنیم. (تا دقیقه 19)

مثلا جامعه روشنفکری ایران به خصوص از سالهای 40 به بعد به میزان زیادی شیفته اندیشه ای شد که در غرب با نام Counter-Enlightenment [ضد روشنگری] شناخته شده است. مثال نیچه را خدمتتون گفتم ولی من در این کتاب که نوشتم درباره یونگر و هایدگر که به خصوص در سالهای 50 خیلی مهم بود نگاه کردم نظریه های پُست استراکچرالیسم، پست مدرنیسم و الان هم در نظریات مثلا ژیژک و از این حرفها. بعد توضیح می دهم که اینها همه هم Counter-Enlightenment  نیستند اما برای اینکه بتوانیم با هم بحث کنیم این را می گویم. شما تقریبا نخبگان روشنفکری ایران و قبایل دور و برشان. این دانشکده علوم اجتماعی بخشی از آن است دانشکده حقوق بخشی دیگر آن است و روزنامه ها و مجله های اینها بخشی دیگر از آن است و گفتم این از سالهای دهه 40 هم بوده و این چیزی جدید هم نیست. 
ما مثلا از یک سو در فرهنگ روشنفکری ایران زبان و کلام و اندیشه Counter-Enlightenment  آمد و پایدار شد من البته کاری ندارم که چقدر فهمیده شد ولی با توجه به یک دوره خاص و با توجه به ظرفیتهایی که ما داشتیم، عشق و علاقه و شیفتگی عجیبی به تفکر و اندیشه Counter-Enlightenment ما داشتیم و داریم و وقتی می گویم که زمان و مکان برای ما مهم نیست این است که این شیفتگی را در پهلوی که ظاهرا یک حکومت سکولار و مدرنی در ایران بود ما این را داشتیم الان هم که حکومت جمهوری اسلامی در ایران هست داریم امروزه هم که آقای احمدی نژاد رئیس جمهور است داریم یعنی هیچ ارتباطی وجود ندارد بین آنچه که در فشن و مد و آداب و رسوم جامعه روشنفکری هست با آنچه که در جامعه ایران میگذره. همه روشنفکران هم می دانند که این Counter-Enlightenment در عکس العمل نسبت به یک تحول خیلی مهم تاریخی در اروپا به وجود آمد یعنی اینکه در اروپا طی یک پروسه ای جوامع دموکرات سکولار سرمایه داری به وجود آمد و قدرت گرفت و لااقل 300 سال است که این قدرت را دارد و این پروژه در جهان هم به یک شکلی غلبه پیدا کرده و الان هم فقط مربوط به اروپای غربی نیست و در همه جهان هم وجود دارد و جامعه ما هم لااقل از آن جایی که ما می دانیم از زمان مشروطیت نگرانی و انرژی و دشواری اش این بوده است که به یک شکلی که می گفتند جامعه عقب مانده فقیر پر درد رنج و محنت هست را یک جامعه مدرن و دموکراتیک بکند. سوال اساسی ای پیش می آید و سعی کردم در این کتاب مطرح کنم این است که ما روشنفکرانی هایی که قصد آن طرفی و سعادت و بهبودی وضع مردم و زندگی در کشوری که در آن آزادی و دموکراسی و ثروت باشد با آنکه آبشخور همه مان هم غرب است همین روشنفکران قشر مسلط ایران که شیفته جنبش Counter-Enlightenment  هستند خودشان هم می دانند که جنبش Counter-Enlightenment یک جنبش غربی است یک جنبش ایرانی یا اسلامی یا شرقی یا بودایی نیست؛ با این وجود اگر ما خواهان رشد و توسعه ایران هستیم خواهان تحول دموکراتیک هستیم فکر می کنیم جامعه ما فقیر است و می خواهیم جامعه در رفاه و ثروت باشد چرا کسانی که ما راجع به آنها می نویسم ترجمه می کنیم با دانشجوهامون درباره اش صحبت می کنیم کسانی هستند که دشمن سرمایه داری و توسعه و دموکراسی هستند. این فکر مطرح نمی شود که فایده این چیست؟ من در این کتابی که اخیرا منتشر شده نام این پروژه ها را پروژه های انهدامی(ویرانگر) گذاشته ام چون که پروژه هایی نیستند که فقط دیگران را منهدم کنند اتفاقا ابتدا خود روشنفکرها را منهدم می کنند. فایده را بگذاریم به کنار ولی این سوال می تواند مطرح شود که به چه دلیلی که ربط داره با جایی که من هستم یعنی ایران و زمانی که ما در آن زندگی می کنیم نیچه این قدر مهم است؟! یا اصولا هایدگر چه اهمیتی دارد در جامعه ای سرمایه داری کژ و کوله خیلی نیمه جانی هست چرا مارکسیسم این قدر مهم می شود که می خواهیم سرمایه داری را نابود کنیم؟! یعنی دقت کنید جنگ روشنفکران جنگی واقعی نیست. من این را می فهمم زمانی که به جامعه می گویند بازار و سرمایه داری وحشی آمده و جامعه را دارد چه کارش می کند مارکسیسم آمده که یک مقداری آن را بالانس کند و ما سرمایه داری نداشتیم و هنوز هم به آن شدت نداریم. عمده درآمد این کشور نفت است قبلی هم نفت بود قبلی هم که نود و خرده ای درصدش نفت بود دولت هم یک جوری تقسیمش می کرد و یک چیزی به نام اقتصاد وجود دارد که آن را هم تظاهر می کنند که تولید می کنند می روند وام می گیرند یک کارهایی می کنند و ثروت مردم هم از ملک و املاک است اگر دقت بکنید.

در این شرایط چرا مارکسیسم این قدر قوی است بله یک چیز مهمی است که آدمها باید درباره اش بدانند من درست است که الان در امریکا زندگی می کنم ولی یک زمانی در ایران زندگی می کردم و یک زمانی بود که من تقریبا همه روشنفکرهایی که با ایشان سر و کار داشتم زمانی که در دانشکده حقوق بودم همه استادها مارکسیست بودند و آنهایی که مارکسیست نبودند دینی بودند که متأثر از مارکس بودند. در جامعه ای که سرمایه داری وجود ندارد در جامعه ای که از هر نظر نگاه کنید از نظر خود جامعه مارکسیستی که پرولتاریا کجاست بورژوازی کجا بیچاره بورژوازی ایران به قدری ضعیف است که به همین دلیل است که ما روشنفکرها نقش مهمتری داریم. اگر دقت کنید، خب من چندین دهه است در امریکا زندگی می کنم، روشنفکرها در امریکا هیچ relevence ای ندارند یعنی مهمترین روشنفکرها را هم که شما ممکن است تصور کنید آن قدر جامعه سرمایه داری آمریکا قوی است آن قدر طبقات قوی هستند وقتی هم می گویم بورژوازی قوی است روزنامه مجلات هم قوی هستند. کمتر روشنفکری می بینید سالی مهمی برود در روزنامه نیویورک تایمز چیزی بنویسد یک بار که از من خواسته شد که چیزی بنویسم از من خواسته شد که با آن زبان mumbo jumbo که نمی دانم معادل فارسی آن را چه می شود [حرفهای شاخ دار و نامفهوم] یعنی زبان عجیب دانشگاهی ننویسی ها با زبان درست بنویس! تازه اگر یک روشنفکری بخواهد شش ماه یکبار دو ماه یکبار چیزی بنویسد شما باید رعایت نیویورک تایمز را بکنی نه برعکس. حالا از بحث دور نیفتم این خصوصیت دوم که جامعه روشنفکری ما از زمان و مکان دور است یک موردش اینکه در انگلیس، مارکسیسم این قدر قوی است شاید یک دلیلی دارد و اینکه در فرانسه مارکسیسم قوی است شاید دلیلی دارد و اینی هم که در ایران این تفکر وجود دارد شاید یک دلیلی وجود نداشته باشد که یک تفکری که می خواهد سرمایه داری را نابود کند، در یک جامعه ای که سرمایه داری ضعیف و نحیفی وجود دارد که دارد می میرد ما بیایم با مارکسیسم صد سال انرژی فکری و معنوی مان را بگذاریم!
(تا دقیقه 30)



2. کیفیت بعدی: [غرب ستیزی، در عین غرب گرایی]

ما از یک سوی دنیا را به غرب و ایران تقسیم کردیم. البته گفتم من، بخشی از این بحث کلی است من دارم جامعه ایران را می گویم. افراد روشنفکر را نمی گویم و استثنائات را هم نمی گویم. من دارم سعی می کنم اگر موفق بشوم یک سری روندهای اساسی را بگویم. من خودم هم همینطوری بودم دیگه خیلی جالبه! من دیپلمم را از گلپایگان گرفتم شهری که شما شاید اسمش را هم نشنیده باشید ولی استپ بعدی برای من انگلیس بود اینجوری هم نبود که یک پس و واپسی داشته باشد. به یک جوری شیفته. آیینه ای که برای ما وجود دارد خودمون رو که در آن نگاه می کنیم غرب است حالا یک کسی فرانسه یکی انگلیس یکی آلمان و اخیرا هم کانادا است. ولی به هر حال هر جایی که هست همان غرب است و به یک شکلی ضد غرب ترین جامعه روشنفکرهایی را که من در این عمری که داشتم مسافرت کردم مصاحبه کردم دیدم نوشتم داریم. یعنی در ضمن پرستش غرب یعنی اگر شما دقت کنید خیلی جالب است اگر برخی کتابهایی که خود من در آمریکا زندگی می کنم در دانشگاه امریکا را درس می دهم و یا همکارهای امریکایی درس می دهند با کتابهایی که در دانشگاه های امریکا درس می دهند از من قبول کنید که کتابهای شما بیشتر آمریکایی است. یعنی ما تمام تلاشمان این است که اگر سه کتاب امریکایی درس می دهیم یکی دو تا کتاب غیر امریکایی هم در آن باشد ولی اینجا دانشکده اقتصاد بعضا همین دانشکده تکست بوک ها حالا جالبه یک خانمی که تاریخ دان است اینجا تاریخ درس می دهد در دانشگاه تهران می گفت بهترین کتابهای تاریخ ایران هم آنجا نوشته شده است.دقت می کنید این خیلی جالب است به این هم برمی گردم یعنی هم عملی هم فکری شیفته غرب هستیم. در ضمن اینکه چیزی که از غرب برگزیدیم تمام تفکرهای ضدغربیِ غرب است! من دارم جامعه و سنت روشنفکری را برایتان می گویم برای اینکه خیلی بحث پیچیده نشود از خود آقای آل احمد شروع می کنیم. آقای آل احمد با نوشتن کتاب غربزدگی. حالا نمیخواهم وارد این بحث بشوم ولی سنت روشنفکری مشروطه با تمام اشکال هایی که داشت با این سنت فرق می کند. آن هم شیفته غرب بود اما آن متفکرانی را که در ساختن غرب نقش داشتند را سرمشق خودشان قرار می دادند. حتا بدترین آن روشنفکران که امروزه مد شده همه میگن که همه مشکلات زندگی ما از آدم مشروطه بود که به نظر من این هم یک چیز جدیدی است که این هم  آشفته فکری است که روشنفکری ما به وجود آورده است، که ملکم خان باشد  خیلی نوشته هایش کپی از نوشته های لاک و دیگر لیبرال های انگلیسی بود. گر چه باز مارکسیست هم بود نوشته های میرزا آقا خان کرمانی و غیره هم بود یک سری بحثهای Counter-Enlightenmentیک ذره بود ولی عمدتاً که گفتم شیفته غرب هم بودند شیفته تفکری از غرب بودند که غرب را ساخته بود نه تفکری که می خواست غرب را نابود کند ولی از سالهای 40 به بعد ما عمدتاً با وجود شیفتگی به غرب من بعضی وقتها از نظر نسلی نمی دونم تجربه من رو شما داشتید یا نه ولی حدس می زنم داشتید در عین اینکه آرزو و آمال ما غرب است مثلا دوره من می گفتند از دیپلم باید رفت غرب من دانشکده که می رفتم فامیلهامون بچه هایشان را از کلاس نُه می فرستادند غرب. ما تأثیر چندانی از متفکران اندیشمندان سیاستمداران و وقایع تاریخی ای که این غرب را ساخت دموکراسی را ساخت مدرنیته را ساخت نداشتیم و دنبال کسانی بودیم که یا دشمن این غرب بودند یا هدفشان نابودی این غرب بوده است. دقت می کنید چه تضاد جالبی در اینجا وجود دارد!

سومین کیفیت: [بومی گرایی]
چهار پنج کیفیت است ولی من با این سه ختم می کنم بحث را.
جامعه روشنفکری ایران ضمن اینکه این قدر که شیفته غرب است ضمناینکه نقدش به غرب و خصومتی که با غرب دارد که خود آن هم از غرب است، بومی گرا هم هست. نمونه اش آقای آل احمد است ایشان که مارکسیست بود، مارکسیسم را کنار گذاشت شروع کرد به اینکه غرب و غرب گرایی و غرب زدگی هست که سرطان جامعه ما است. حالا همین آقای آل احمد را بگیریم درست! ما یک جامعه ای داریم جامعه کژ و کوله نیمه مریض دم مرگ ایران از نظر رشد و توسعه و دموکراسی از نظر سرمایه داری را ما فکر می کنیم شده جامعه سرمایه داری لیبرال امریکا. اینکه می گویم رابطه با زمان و مکان اصلا نداریم از یک طرف می گوییم این باید نابود شود حالا! و دقت کنید این پروژه انهدامیِ روشنفکری هیچ انتها ندارد. یعنی ما هم در رابطه با خودمان یعنی ممکن است ما از یک طرف در جامعه روشنفکری باشیم از یک طرف ما می خواهیم همدیگر را نابود کنیم حاضر نیستیم گفتگو کنیم حاضر نیستیم قبول کنیم که اختلاف نظر می تواند وجود داشته باشد دقت کنید سه چهار نفر از روشنفکرهای ایران با هم دارند حتا حرکتهای خیلی زشت و ناپسندی که اینها با هم دارند که آدم در خانه اش با کسی نمی کند روشنفکرهای ما در سطح Public (عمومی) می کنند. حالا آل احمد می آید می گوید این مشکل اصلی جامعه ایران است و از یک طرف نشان می دهد که آل احمد اصلا جامعه ایران را نمی فهمد رفته چهار تا ادارات و خاندان پهلوی و چهار تا چیز بالای شهر را دیده جامعه بیست سی میلیونی ایران را فراموش کرده رفته در یک دِه دیده مردمی که در خفت و خواری و فقر ده زندگی می کردند دارند یک ذره وضعشان را تغییر می دهند، آمده میگه ماشین آمده نابود شدند! بابا! آن حرفی که هایدگر درباره آلمان می زد آلمان صنعتی ترین کشور دنیا بود داشت نقدش می کرد!
(تا دقیقه 40)


من دقیقاً یادمه در همان زمانی که بحثهای آل احمد رسم شده بود من با یک کسی صحبت می کردم در همین تهران که می گفتش که پپسی کولا یا کوکا کولا که یکی از آنها خوب بود و آن یکی را می گفتند خوب نیست و ما آنی که می گفتند خوب بود را می خوردیم، حتا قوطی اش را هم از خارج وارد می کردند بعد روشنفکرهای ما منقّد تکنولوژی شده بودند که تکنولوژی اصالت ما را دارد از بین می برد اصلا ما ارتباطی با تکنولوژی نداشتیم. دقت می کنید؟ حتا آقای آل احمد به سد کرج هم حمله کرد! نمی دانم حتما خوانده اید این نوشته ها را. پس بر اساس تحلیل ایران نبود. من بحثم این نیست که آل احمد نظرش با من یکی باشد بحث من این است که اصلا ایشان در خواب و خیالات عجیب و غریبی بود. یعنی تمام پیشفرضهایش درباره جامعه ایران پیشفرضهایی بود که یونگر داشت درباره جامعه آلمان می گفت حال آنکه آن چیزهایی که در آلمان اتفاق افتاده بود اصلا چیزی دیگر بود، رقابتی که آلمان با انگلیس و فرانسه داشت خیلی مهم نبود. ولی همین آدمی که زندگی شخصی اش البته همین آدمی که اسمش رو می بریم آدمی است که یک مقداری دورتر شده است می توانیم اسمش رو ببریم بدون اینکه بگویند خصومت شخصی است. همین آدم زندگی شخصی اش، زندگی روزمره اش، زندگی انتلکتوئلی اش، تفکرش دوستهایش آرزوهایش همه اش غربی بود شد سمبل بومی گرایی در ایران بومی گرایی را هم از زبان یونگر و هایدگر به ما می  داد. حالا بومی گرایی چه چیزی است؟ اصلا بومی گرایی چیست؟ دو سه چیز در ایران وجود دارد که می تواند سرچشمه تفکر بومی گرایی باشد یکی از آنها دین است. مثلا آقای آل احمد نرفته بود بگوید که در دین اسلام این نظر وجود دارد درباره یک جامعه پیچیده ای مثل ایران که این طوری اش کنیم به جای اینکه آن طوری اش کنیم. یا اینکه در دین اسلام گفت شد که تکنولوژی اینطوری است و آن طوری است. اتفاقا بگویم در دین اسلام هیچ ایده ضد تکنولوژی وجود ندارد. یا اینکه به جای این دادگاه ها از این نوع دادگاه ها بیاورید اصلا از این بحث ها نیست. یکی هم این بحثهای پادشاهی پیش از اسلام است در بومی گرایی که اصلا ایشون ضدش است. بومی گرایی آل احمد ز آلمان وارد شده بود و آل احمد هم آدم تیزهوشی بود. ما تیزهوش ترین باسوادترین قشر جامعه مان که قشر روشنفکری ما باشد آن قدر خودش را آلوده به مد و آداب و رسوم های عجیب و غریبی که به وجود آورده کرده و اون قدر یک زبان و کلام و رابطه های کلامی برای خودش به وجود آورده که متوجه نیست که شما نمی توانید بومی گرایی باشید که شیفته غرب باشید و تمام نظریات غربی ات را از آلمان وارد کرده باشید. حالا باز من نمی خواهم بحث را باز حساس کنم یک ورژن این قضیه هم آقای شریعتی است. آقای شریعتی وقتی بهش می گویند که معبودهای فکری ات کیست؟ می دونید که چه کسانی را می گوید؟ (لویی) ماسینیون، (ژان پل) سارتر و (ژرژ) گورویچ. حالا دقت کنید این آدمی که می خواهد یک جامعه اسلام سیاسی را در ایران بیاورید و منقد شده که شما غرب زده شدید  خودش چه معبودی دارد؟ اسم پیغمبر اسلام توش نیست اسم امام ها توش نیست! خب نمی تواند درست باشد که می گوییم من می خواهم این دانشگاه را اسلامی بکنم ولی تمام کتابهایی که درس می دهیم در آمریکا نوشته شده  باشد و آن وقت متوجه نشوم یک تضاد عظیمی اینجا وجود دارد. حتا شما ببینید در کتاب خانم پوران رضوی (همسر دکتر شریعتی) میگه که ما می خواستیم خارج بمونیم و آخر عمرش می خواست انگلیس بماند. آخر آدم در یک شهری که بدش می آید که نمی رود در آن زندگی کند. من از گلپایگان بدم می آید که نمی روم در آن زندگی کنم! این دیگه خیلی مشکل است. الان هم فرصت نیست و هم اینکه من نمی خواهم این بحث خیلی شخصی بشود ما داریم همین راه را ادامه می دهد همین پروژه های انهدامی. خیلی عذر می خواهم ها تقریبا صحبتی نیست که من با شما نمی کنم و از این حرفهای mumbo jumbo نمی شنوم و اصلا نمی دونم یعنی چی دارد گفته می شود! یعنی جامعه هنوز شکننده ما از یک سو گرانی است و بیکاری است. دقت کنید که همان روشنفکرهای غربی که ما این قدر قبولشان داریم تعداد عظیمی  شان درباره اقتصاد نوشته اند. یکی از منقدین، متفکرین یا روشنفکرها هر چه می خواهید اسمش را بگذارید آدام اسمیت است. اصلاً اقتصاد دان است.

ما منقدینی داریم که درباره آدام اسمیت نوشته اند. لااقل 300 سال است این معیارها مهم است بحثهای از خود درآوردی نیست، اقتصادی که آدام اسمیث و کسانی مانند آدام اسمیت مروجش بودند و تئوریزه اش کردند ثروتمندترین، مرفه ترین، صلح آمیزترین به نظر من اخلاقی ترین جامعه را برای بشر به وجود آورده است، جامعه روشنفکری این قدر بزرگ و پرادعای ما منقّد او شده بود آن وقت مشکل ما در ایران چیه؟ تورم است و بیکاری. این از یک طرف است و از یک طرف هم دموکراسی است که بابا همدیگر را آزاد بگذارید به جای جنگ و دعوا و توپ و تفنگ و ترس و رنج در یک محیط آزاد بابا هر کاری حالا دلتان می خواهد بکنید، بکنید. من کاری که در این کتاب (تأملی در مدرنیته ایرانی) کردم دو نفر از مهمترین روشنفکرین ایران یکی شان را که مطمئنم که اصلا در نوشته اش کلمه دموکراسی* وجود ندارد دیگری اش هم بحث روشنفکری وجود ندارد. البته بحث بیکاری و گرانی اصلا دون شأن روشنفکرها است! حالا دقت کنید ما روشنفکرها کسی هستیم که نقد می کنیم این قدری که ادعا داریم که این جوری هست اون جوری هست و فلان است و بهمان! با هیچ کدام از مسائل مهمی که در جامعه با آن زندگی می کنیم و درگیرشیم و اتفاقا بیشتر از همه هم مقهورشیم چون روشنفکران ایران نه ثروتمندند مگر اینکه پدرشان... به زحمت چیزی داشته باشند مترجمی نویسنده ای باشند این انتشاراتی ها هم حقوقشان را هم نمی دهند! با تمام این حرفها این سه معضل بزرگ جامعه ایران را نمی بینیم. و این را هم بگویم در ایران چون طبقه سرمایه داری در ایران خیلی ضعیف است روشنفکران نقش خیلی بیشتری از آنچه که ما فکر میکنیم دارند.
(تا دقیقه 50)

این آقای معین که برای ریاست جمهوری کاندیدا شده بود ادای روشنفکرها را درآورد راجع به گرانی هیچی نمی گفت! راجع به بیکاری چیزی نمی گفت یا اگر یک کسی چیزی می گفت، می گفت درست می شود! آقای احمدی نژاد که ظاهرا روشنفکر نبود روی این تکیه گذاشت، آقای کروبی که یک آدم روحانی بود روی این تاکید گذاشت. این جوری است که می گویم این محیط روشنفکری وقتی رسم و رسوم و فرهنگ و زبان خودش را دارد یکی از آن این است که یک بخشی از آن که شما دانشجوها هستید وقتی با من صحبت می کنند من اصلا نمی فهمم چه می گویند! چون که یک چیزی می گویند یک کپی از نیچه هست بعد از این خانمه یک چیزی دیگه گفته می شود بعد از دریدا  و بعد با ژیژک تمام می شود. اولاً تو داری با من صحبت می کنی من بعضی وقتها تکان می خورم که بدانند این مجسمه نیست! بخشی از آن هم سیاستمداران ما هستند سیاستمداران ما هم خیلی هایشان طرف مثلا وزیر اقتصاد است یا ریاست جمهوری است یا حالا هر کسی که هست می خواهد مثل یک مارکسیست نقد کند چیزی را که باید بسازد! بعد هم یکی از همین سیاستمداران که اخیرا آمریکا بود در یک جایی بود و هی می گفت من استاد دانشگاه هستم» و استاد دانشگاه بودن در امریکا خیلی مقام مهمی نیست و دوستان دانشگاهی ما می گفتند این چرا دقیقا نمی داند که چه کاره است؟! خیلی مقام و مسئولیت مهمی است که شما رئیس و مسئول یک کشوری باشید حالا ممکن است شما رئیس جمهور بودید بعدا استاد دانشگاه می شوید می روید خواستگاری تون کسی رو بهتون نمی دهند بگید من استاد دانشگاه بودم این را می فهمم ولی این چیزهای روشنفکری هم که بازیه! چون که شما مسئولید ببینید 72 میلیون نفر! حالا می دانم شما ممکن است بگویید اختیارات رئیس جمهور کافی نیست و  ... آقای خاتمی که من خیلی هم دوستشون دارم ایشون هم ناز و افاده می کرد و می گفت که به زور به من گفتند که رئیسم جمهور شوم! آقا جان برو کنار بگذار یک کسی که علاقمند است بیاید. گفتم من به آقای خاتمی علاقه هم دارم ولی آن هم غلط بود بابا ما سرنوشتمون رو به کسی بدهیم که با بی علاقگی دارد می آید! در جاهای دیگر آدمها خودشان را می کشند که رئیس جمهور شوند. روشنفکران ما هم این را داند روشنفکر ضد قدرت است! شما این را چند بار این را شنیدید؟ هر روز شنیدید درست است؟ هیچ روشنفکری رو من در دنیا ندیدم به اندازه روشنفکران ایران دنبال قدرت باشند! حالا یک نمونه براتون بگویم. چقدر از همین روشنفکرها در اوایل انقلاب در همین مسئولیت ها بودند. زمان شاه دو روز اینها را می گرفتند بعد از دو روز وزیر می شدند! یک زمانی بود که یکی از وزیرهای زمان شاه یک کتابی نوشته که نصف وزیرهای ما توده ای بودند! این چیزها را هم آدم بداند خوب است. یا مارکسیستهای قدیم بودند و ما خیلی از مشکلاتمان این بود به قول آل احمد که می گفت حرفهایی که آل احمد می گفت سرمایه داری و اینها است! لزوما فکر نکنید من می گویم در قدرت بودن بد است این فکر را نکنید که من این را می گویم. می خواهم بگویم چقدر این جامعه روشنفکری آشفته فکری و ابهام و خصومت و قبیله گرایی و جدا از مکان و زمان است. همین الان هم در دستگاههای دولتی نمی دانم من می توانم این حرف را بزنم یا نه، مثلا رئیس مجلس[غلامعلی حداد عادل] الان یک آدمی بوده که فرهنگی بوده دیگه من که زمانی دانشجو بودم در رژیم قبلی ایشون به عنوان یک آدم فرهنگی شناخته شده بود نمی دونم شما که به نظرم به سنتون نمیاد به نظرم می رسد شما که ده سال پیش هم به یادتون نمیاد! خب این آدمها خوب بود از اول فکر می کردند که بابا قدرت چیز بدی هم نیست ولی اگر به قدرت رسیدی بابا این طرفت رو یک نگاهی هم بکن! از سیاستمداران بدتر می شوند! یا آنهایی که در قدرت نیستند سیاستمدارها را تحت تاثیر قرار می دهند همین آدمهایی مثل فردید و اینها، با این آدمهایی که می دانند راجع بهشون صحبت کنید؛ تأثیری که اینها بعد از انقلاب در رواج خشونت داشتند شاید با این کسانی که با این جور روشنفکرها آشنا نبودند خیلی زیاد بود. اصلا من خودم می دانم شما روزنامه ها را نگاه می کردید بعد از انقلاب چیزهای روشنفکری که انتقاد می کردند به دولت بازرگان که چرا نمی زنی وی رو بکشی؟! بزرگترین انتقاد در همین روزنامه های روشنفکری این بود که جبهه ملی را همه شان را دستگیر کنید. آن وقت این روشنفکرها همان روشنفکرهایی هستند که 10 سال قبلش پنج سال قبلش می گفتند اصلا قدرت هیچی ما فقط کارمان نقد است. ولی عملا کاری که می کردند نقد امریکا را می کردند آل احمد یک نوشته خوبی می گوید: دست ما را گرفتند شوروی هم آذربایجان را از ما جدا کرده بودند و ما می رفتیم تظاهرات می کردیم به نفع شوروی!» این هم روشنفکر منقّد. نقد به چه چیزی است؟ نقد به چیزی است که می خواهد ساخته شود.

[اما] نقد در پروژه انهدامی است اینها!

بومی گرایی هم که خدمتتان گفتم حتا شامل روشنفکرهای دینی می شود اینها متفکر اصلی فکری شان اصلا در غرب تحصیل کرده الان هم در غرب زندگی می کند خود اینها هم حتا وقتی از بومی گرایی صحبت می کنند اتفاقا یکی از استادان شما که به نظر می آید این گونه باشد یک سخنرانی داشت می کرد و ایشان هم باز با نیچه و غیره و گیدنز و اینها می خواست دست راست ترین بحثهای بومی گرایی را بکند و ما را متقاعد کند من آنجا البته چیزی نگفتم فرصت نبود ولی من بومی گرایی را از کسی که سعی کند مسائل بومی را برای ما بگوید که آقا جان سد بد است قنات خوب است بیاید قنات درست کنیم. من آن را حاضرم قبول کنم ولی این را حاضر نیستم قبول کنم که با یک تفسیر جدیدی از کی یر که گارد که هیچ جوری بومی نمی تواند باشد کی یر که گارد یک آدم مسیحی ای که مسئله اصلی اش این بود که دنیای جدید مدرنیته سکولاریسم آمده و دارد مسیحیت را از بین می برد و حتا به هگل می گفت لامذهب! و خب خود این اینها را از کجا یاد گرفته از غرب و حالا همه ما باید ضد غرب بشویم!! رطب خوده منع رطب نمی کند که!
(تا دقیقه 60)


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی